یکشنبه هجدهم بهمن 1388
يه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
يه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

من هلاک تو و خاک زير پاتم، توپولف!
من زمين خوردهي اون جعبه سياتم، توپولف!
کشتهي تيپ زدن و قـدّ و بالاتم، توپولف!
مردهي ريپ زدن و ناز و اداتم، توپولف!
قربـون اون نوسانــات صداتم، توپولف!
يه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
ميپري پر مي زني روي هوا عين خروس!
بذار ايرباس واست عشوه بياد- دراز لوس-
بدگِلا چش ندارن ببيننت، خوشگل روس!
قربون چشات برم، محــو نيگاتم ، توپولف
يه کلوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

مـــا رو ميبري نقـــاط ديدني وقت فرود
گاهي وقتا سر کـــــوه و گاهي وقتا ته رود
مي فرستن همه تا سه روز به روحمون درود
مي خونه مجري سيما واسمون شعر و سرود
چرا ماتم مي گيرن ، مبهوت و ماتم توپولف!
يه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
وقتي عشقت ميکشه گاهي با کلّه مي شيني
به جـــــاي باند فرود، توي محلّه مي شيني
يا ميري تــــوي ده و رو سر گلّه مي شيني
زودي مشهور ميشي، رو جلد مجلّه مي شيني
پي گير عکســــــا و تيتر خبراتم توپولف!
يه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

مي خوام از خدا که يک لحظه نشم از تو جدا
چونکه وقتي باهاتم هي مي کنم يـــــاد خدا
بدون نذر و نيـــاز بــــــا تو پريدن ، ابدا!
مي کنم بعد فرود تمــــوم نذرامـــــو ادا
واســه جنّت بليتت گشتــــه براتم، توپولف!
يه کلـــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!

تو که هي رفيقــــاي ايرونيتو ياد مي کني
کي ميگه تــــو انباراي روسيه باد مي کني؟
ما رو پيک نيک مي بري، سقوط آزاد مي کني
خدا شــــادت بکنه ، روحمونو شاد ميکني
بري تا اون سر اون دونيا(!) باهاتم، توپولف!
يه کلــوم ختم کلــوم بنده فداتم، توپولف!
پنجشنبه هفدهم دی 1388
قويترين زنان ايران




رامين: آره، بنويس رامين در حالي كه به شدت ناراحت بود و ميگريست، به رغم همه تمايلات باطني و قلبي خود و دولت، اين روزنامه را تعطيل كرد.

ديگه حتما هيچ اتفاق بحراني براي تهران نميافته به ويژه با اين قربوني كه دادن.

كرانچار: آره علي جون، حسابي بيكار شديم، موندم نون شب از كجا بيارم؟!
دايي: اشكال نداره، شمارهتو بده كاري چيزي پيدا كردم، بهت زنگ ميزنم

الماسی: باور كنيد خودم ديدم آقاي معلم اينقدر صلاحيت داشت!

بابا بنده خدا چيكار كنه، تورم بيداد ميكنه، پول از كجا بياره هديه بخره برا مردم.

اسب چپي به راستي: خانومي اين بازيهاي سياسي رو ول كن بريم يه گوشه دنيا زندگي تشكيل بديم، از اين سياست آبي واسه ما گرم نميشه.

اگه عزرائيل اين شكلي باشه، بعضيها آرزوي مرگ ميكنند كه!

البته بيمناسبت هم نيست!
پنجشنبه هفدهم دی 1388
عکس: گاف در سریال تاریخی


مامان شیره: خــــــــــــــدا آخه چرا؟
جمعه بیست و هفتم آذر 1388
|
| |
|
جمعه بیستم آذر 1388
تصاويري از احمدشاه قاجار
تصاویر احمد شاه قاجار
![]() | |||
![]() | |||
![]() | |||
|
امیر اسدا... علم و خانواده
تصاويري از محمدعليشاه قاجار پس از خلع شدن از سلطنت
|
جمعه بیستم آذر 1388
تصاويري از تنبيه بدني ( فلك بستن ) در تهران قديم
![]() |
![]() |
سه شنبه هفدهم آذر 1388
خداوند
خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان
اما :
به قدر فهم تو كوچك ميشود
به قدر نياز تو فرود ميآيد،
به قدر آرزوي تو گسترده ميشود،
به قدر ايمان تو كارگشا ميشود،
به قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود،
به قدر دل اميدواران گرم ميشود...
پــدر ميشود يتيمان را و مادر.
برادر ميشود محتاجان برادري را.
همسر ميشود بي همسر ماندگان را.
طفل ميشود عقيمان را.
اميد ميشود نااميدان را.
راه ميشود گمگشتگان را.
نور ميشود در تاريكي ماندگان را.
خداوند همه چيز ميشود همه كس را.
به شرط اعتقاد؛
شرط پاكي دل؛
به شرط طهارت روح؛
چنين كنيد تا ببينيد كه: خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسه يي خوراك و تكهاي نان مينشيند
بر بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند
و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"...
مگر از زندگي چه ميخواهيد که در بزرگی خداوند یافت نمی شود؟؟!!
چهارشنبه چهارم آذر 1388
کل کل حمید مصدق و فروغ فرخ زاد در باره سیب
کل کل حمید مصدق و فروغ فرخ زاد عر معروف سیب
”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت












