دوشنبه پنجم مرداد 1388
تذکره اسفنديار رحيم مشايي
تذکره اسفنديار رحيم مشايي
آن چشمه زلال بيغش، آن ميراثدار سياوش و آتش، آن صاحب وعدههاي به زودي، آن پدر نوعروس سلسله محمودي، آن چو مدودف از بهر پوتين، آن رهيده از تيغ گيوتين، آن نشسته در پيشگاه رقصندگان، آن روئينتن، مگر به نقطه ضعف زبان، آن محمود را تجسم انسان غايي، پيرما اسفنديار رحيم مشايي(زيد الله محبته الي بني اسرائيل)
نقل است که به وقت کودکي، اسفنديار، پريزي ديد کنده شده و تکهسيمي عريان از درونش هويدا، پس به عادت خردي بدان چنگ زد و چون چنين کرد لرزهاي بر وجودش مستولي شد و زمين و زمان پيش چشمانش تيره و تار و در ميان تاريکي نوري به ناگاه پيش چشمانش درخشيدن گرفت و پيرمردي بر او ظاهر شد. رحيم رو به پير کرد و گفت: سياهي کيستي؟ پير گفت: اديسون... رحيم گفت: مرا چه ميشود؟ پير گفت: تو را هيچ نميشود، اين حال که ديدي از برق است که خواست تو را بگيرد، ليک تو او را گرفتي! رحيم گفت: چطور چنين چيز ممکن آيد؟ پير گفت: تو چيز نگو که چيز براي دگري است...تو روئينتن زادهاي و بدان که اين طلسم تا آن زمان که بر طريق محمودي هرگز باطل نشود... حال برقم را ول کن که واتسون منتظر است... و رحيم ول کرد و صبحدم به هوش آمد و چنين زمزمه کرد که:
در خواب دوش پيري داخل پريز برق ديدم / با دست اشارتم کرد، که عزم سوي معجزه هزاره سوم کن
و پس از آن بود که به دانش گراييد تا بدو بلند گردد و بر علم الکتريک تسلط يابد و اديسون(زيدالله اختراعاته في دولت دهم) زمانه خويش گردد اما چرخ روزگار سرنوشت ديگري بر پيشانيش نبشته بود که روزي بر طريق تصادف راهش به راه محمود(زيد الله سهمنا من عدالته) افتاد و نگاهشان آميتاباچانوار به يکدگر گره خورد و چون برادر گمکردگان مهرشان بر دل هم افتاد و چنان شد که از آن روز دگر کس ياد ندارد که اين دو را فراق و جدايي افتاده باشد و مردماني که پيش از اين شمس و مولانا افسانه پنداشته بودند چون حکايت رحيم و محمود بديدند به آنچه از فسانه و اساطير آمده بود ايمان آوردند، ليک هرگز ندانستند که شمس کدام بود و مولوي کدام... بدين تاريخ که ميرانم برآنم که نقلي نگويم که خوانندگان گويند: «آن جاي آدم خالي بند»... ليک سخت در محذور گرفتارم که زمانه نه بسان پيشينيان است و عصر، عصر اينترنت است و جمله آدميان توانند تا به طرفهالعيني دست به كيبورد برند و نام بزرگان تايپ و گر لازم آيد فيلترشکن استعمال، تا تصويرها بينند و صداها شنوند، سمعا بصرا...
ليک فتوشاپ هم به ورژن آخر در دست خلايق چون نقل و نبات است و ابزار از نرم و سخت در کوي و برزن فراوان تا صداها ساخته گردند و تصاوير پرداخته و از اين روست که روزگار روزگار تکذيب است و انکار، و ديوار حاشا بالا بلندتر از هر بلند بالايي و بدين طريق است که روزي هاله تکذيب گردد و دگر روز دست جماعت اُناس در کف سيدخندان به آستين رود و دگر روز لطيفهاي گفته آمده حاشا و دگر روزها به همين طريق! و نقلها همه بر همين قسم است که حکايت همچنان باقيست و شب دراز است... ليک کوروش نياسوده و بيدار!
پس چنين بود که روزي گفتند: اسفنديار به مجلس پايکوبي ترکان و جماعت ضعيفهگان حاضر آمده... و دگر روز گفتند: اسفنديار مدعي پرواز فرشتگان در عرصه کشور گشته... و دگر روز گفتند: اسفنديار ميگويد ملت ايران را خدا برگزيده و حضور کوروش در ايران اتفاقي نيست و نام خليجفارس را مسبوق به سابقهاي 30ميليون ساله است... و دگر روز گفتند: رحيم، حجاب را در ايران اجبار ندانسته... به صدور انقلاب به دنيا اعتقاد ندارد و پلوراليسم دوست ميدارد و اديان توحيدي را همه به يک راه ميداند و...
و اما بشنويد از پير ما رحيم که بر خلاف آمد عادت، اينها همه بشنيد و کمتر تکذيب کرد و بيشتر تاکيد نمود و پايمردي نشان داد تا کار بدانجا رسيد که حرف از غاصبين قدس و مجاوران کوه صهيون به ميان آمد و پير ما رحيم که از اول روز بار غم عشق يار را بر گرده خويش تاب آورده بود چون سخن به دوستي ملتها و عشق به انسانها به ميان آورد، کار بدانجا رساند که حساب ساکنين از غاصبين جدا نمود و به ناگاه چنان موجي در عالميان و آدميان به راه انداخت که قطره قطرهاش جمع اضداد بود، از راست و چپ و پايين و بالا و آنانکه چون خطوط موازي در لامکان نيز به هم نميرسيدند بر سر نقطهاي به نام رحيم مجتمع گشتند و متفق که اسفنديار را دگر هيچ جاي بخشش نيست و گر نبود سايبان محمودي و ظل محبت يگانه يار و پناه ديرين، بيشک رحيم غريقي بود تنها و بيکس، افتاده در درياي بلا!
و کارها بر همين مسير بود و اسفنديار هر از گاهي زبان در دهان ميچرخاند تا فيالفور تيغ و تير سويش روانه گردد، ليک وي را به سبب روئين تني هيچ زخم نميرسيد و کارها بر همين روال بود تا محمود دگر بار بر تخت ملک تکيه زد و کار را بدانجا رساند که مهرهها چيده گردند و دولت را هياتي نو ساخته آيد پس محمود مشت خويش باز کرد و نام اسفنديار پيش چشم ياران گرفت تا رحيم بر راست خود نشاند، پس دست رحيم به نشانه صدر المعاونين و به جانشيني خويش به وقت نقصان بالا برد. مريدان چون حال چنين ديدند نعرهها زده يکدگر در آغوش گرفته سخت گريستند اما حالشان همچنان گرفته بود پس به هم آويختند و لباس و جامه همدگر سخت جر دادند که کس را توان تاب چنين ضايعهاي نبود.
و محمود حرف اعاظم و بزرگان قوم از صالحان و پاکان تا ضالين و گمراهان هيچ گوش نگرفت تا دگر هيچ چاره نماند مگر به حکم حکومت تا کارها يک رويه گردد و آب رفته از جوي بازگردد، اما اين حديث در بين خلق ماند که حکايت اين قصه از اول چه بود؟
پس گروهي گفتند که کلام رحيم، کلام محمود است و اين دو هر يک نيمهاي باشند از يک سيب، يکي پنهان و ديگري پيدا و نشايد يکي را ستودن و ديگري را نکوهيدن...و گفتند آنچه رحيم کرد چراغي بود سبز و همه از روي فراست و سياست و رحيم هيچ از سر خودسري و يکهتازي نکرد و نشايد گناه مردمان نادانسته شستن... و گروه دگر گفتند رحيم يک رج از اين فرش است و مردي آن نيست که اين همه نقش نکو را به يک رج پايمال کردن و آنچه رحيم کرد از نبود کياست بود و بايد به هر طريق از رحيم گذر کرد و بهتر آن است که دندان لق را کندن تا هم درد زايل شود و هم صاحب دندان به راه خويش باز آيد.
و اما بشنويد از رحيم و محمود که با اين همه، پشت به توفان، همچنان در کنار هم، که...
قدر زر زرگر شناسد / قدر گوهر گوهري/ قدر اسفنديار محمود شناسد/ قدر طوطي، بلبلي
یکشنبه چهارم مرداد 1388
تصویر:دیدار آیت الله صافی با نوه های حضرت امام(ره)

سیدحسین خمینی(فرزند مصطفی خمینی) و آیت الله صافی گلپایگانی

سیدعلی، سید یاسر و سید حسن خمینی(فرزندان سید احمد خمینی)

